زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... اولین مسافرت رادین ...

1391/1/10 18:17
نویسنده : مامان رادين
422 بازدید
اشتراک گذاری

...   ساعت 12 ظهر بود که اولین سفر رادین جون به سمت شمال شروع شد     ...

 

رادین در کنار دریا ساعت 2:00 شب

 

 

 

 

 

رادین به همراه مادر روحی و بابا احمد در مناطق ییلاقی 

 

 

 

عکس ییلاقات اطراف شهر املش

 

 

به نام خدای مهربان

  • تعطیلات نوروز و اولین مسافرت رادین جون                              10/01/1391

چند روز اول عید هوا فوق العاده خوب بود و من خیلی خوشحال بودم که با وجود رادین کوچولو می تونم مثل هر سال چند روزی رو به اتفاق مادر روحی و بابا احمد دسته جمعی بریم خونه مامان بابا احمد تا خوش باشیم.

عمه جون که از اول تعطیلات که اونجا هست و همیشه به عشق عمه جون واسه شمال رفتن عجله دارم .

تو این چند روزه که زنگ می زدم خونه مامان بزرگ می گفت هوا سرده و این دو دلم می کرد که می شه با رادین رفت یا نه؟

امروز 10 فروردین و ما به اتفاق مادر روحی اینا تصمیم داریم بریم شمال خونه مامان بزرگم . و قرار شد هر وقت هوا سرد شد به خاطر رادین برگردیم خونه .

ساعت 12 ظهر بود که اولین سفر رادین جون به سمت شمال شروع شد.

امسال برناممون به میل رادین جون پیش می رفت و تا شازده از خواب بیدار بشه  تا اون موقع کشید .

برای اینکه مادر روحی مواظب رادین باشه تو ماشین ما نشست و از موقع حرکت رادین پشت بغل مادر جون بود و فقط اگه گرسنش می شد یا دلش تنگ می شد سراغ من میومد .

راستش تو وقتایی که رادین عقب بود کلی دلم واسش تنگ می شد...

اما بهتر بود عقب بمونه...

هوا تا اون موقع عالی بود و جاده هم ترافیک روونی داشت و رادین هم اصلا اذیت نکرد و اجازه داد تا به مامانش حسابی خوش بگذره .

ساعت 3:30 بود که رسیدیم خونه مامان بزرگ و بعد از سلام و احوالپرسی سریع بساط  ناهارو  پهن کردیم .چون عمه جون ناهار پخته بود حق غذا خوردن تو راه و نداشتیم واسه همین همگی ضعف کرده بودیم ...

هوای شمال عالی بود و این اشتهای همه مخصوصا من رو وا کرده بود و حسابی ناهار خوردم .

رادین که این مدت عید دیدنی ها زیاد روی خوشی نشون نمی داد و بعضی وقتها مجبورمون می کرد زودی از مهمونی بر گردیم اینجا خیلی خوش اخلاق بود و مدام واسه عمه جون و امیر (پسر عمه ) می خندید .

این اولین دیدار مامان بزرگ و بابا بزرگ با رادین بود و عمه هم بعد از یک ماه و نیم دوباره رادین رو می دید . اما اینقدر از دیدن رادین لذت می بردند که نگو...

امیر هم عاشق رادین شده بود  ، چون تا به حال این همه پر حرف ندیده بودمش و از موقعی که رادین رو دیده بود همش باهاش حرف می زد . این شد که اسم امیر شد "امیر داداشی" .

بعد از ناهار بابا محسن و رادین خوابیدند و این فرصتی شد تا ما با عمه جون اینا یه خلوت زنونه داشته باشیم .

کم کم هوا تاریک شد و سرد .

بابا محسن اینا که از خواب بیدار شدند ، من و دایی آرمان و بابا محسن به همراه پسری و امیر سوار ماشین شدیم که بریم بیرون .

اول قرار گذاشتیم بریم کنار دریا ولی چون بابا احمد گفت آخر شب بریم تا ما هم بیایم ، رفتیم تا تو شهر یه گشتی بزنیم .

خیابونهای شهر پر بودند از مسافرهایی که اومده بودند تا تعطیلات عیدشون رو تو شمال سپری کنند . اینقدر ترافیک سنگین بود که  از خیر دور زدن تو شهر گذشتیم و رفتیم سمت لیلا کوه ، اما اونجا هم چون تاریک بود چیزی دیده نمی شد . یه خورده که اونطرفها موندیم راهی خونه مامان بزرگ شدیم تا شام بخوریم . با اینکه نزدیک 4 بعد از ظهر ناهار خورده بودیم و تو گشت بیرونمون هم کلی هله هوله خورده بودیم اما من کلی گرسنه شده بودم .

به خونه که رسیدیم شام رو خوردیم و تقریبا 12:30 بود که راهی کنار دریا شدیم .

من و رادین و بابا محسن و بابا احمد و دایی آرمان با ماشین ما و عمو زن عمو و امیر هم با ماشین عمو اینا .

به بقیه هر چی اصرار کردیم نیومدند و ترجیح دادند خونه بمونند.

هوا دیگه خیلی سرد شده بود . چون پارسال هم همین موقع ها رفته بودیم و تجربه داشتیم که هوا سرد کلی چوب واسه  آتیش زدن با خودمون بردیم .

کنار دریا مثل سال قبل پر بود از جمعیت و انگار سرمای هوا تأثیری تو خلوت بودن و شلوغ بودن نداشت.

آتیش رو که بابا احمد به  راه کرد از سرما گرفته شد .رادین رو حسابی بسته بندی کرده بودم که سرما نخوره  و کنار آتیش نشستم تا گرم بمونه . بعد از مدتی به خوردن چای و شیرینی و تخمه و ... مشغول شدیم .

هر کسی یه جوری کنار ساحل به خودش خوش می گذروند از رقص و ساز و آواز گرفته تا پرتاب فشفشه و ترقه و ...

گرمای آتیش رادین رومست کرده بود و تو بغلم لم داده بود اما مدتی که گذشت دیگه خیلی سرد شد و من رادین رو بردم تو ماشین . 

مدتی بعد به سمت خونه حرکت کردیم و ساعت 3:00 بود که رسیدیم .

همش نگران بودم که نکنه رادین که تا اون موقع نخوابیده  خوب نخوابه ، اما خدارو شکر تا صبح خوب خوابید .

صبح تا 11:00 همگی خواب بودیم و بعد از بیدار شدن صبحانه با حالی که همیشه بیشتر از ناهار و شام تو خونه مامان بزرگ بهم می چسبید ، خوردیم و بعد همگی رفتیم به مناطق ییلاقی اطراف شهر تا یه دوری بزنیم.

از اول راه رادین خواب بود تا وقت برگشتن نزدیک خونه بیدار شد  و همه عکسهاش در حال خواب گرفته شد.

نزدیک خونه دیگه هوا به شدت سرد شده بود و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد و کم کم به سیل تبدیل شد.

ساعت 3:00 بود که به خونه رسیدیم و ناهار خوردیم .

هوا بعد از توقف بارون خیلی سرد شده بود و من و بابا محسن تصمیم گرفتیم که عصری برگردیم خونه تا رادین تو این هوا سرما نخوره.

هوای خنک رو ایوون خونه مامان بزرگ بابا محسن رو به هوس انداخت تا رو ایوون با یه لحاف لالا کنه.

ساعت 6:00 بود که تصمیم به رفتنمون با نیاوردن قرص های مادر روحی حتمی شد و به سمت خونه حرکت کردیم  با اینکه دوست داشتیم بازم بمونیم .

و ساعت 12 شب بخاطر ترافیک زیاد به خونه رسیدیم و این پایان اولین سفر رادین بود...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)